نی نی جونم دوباره اومدی پیشم...
سلام نی نی جونم!
خوبی عشق مامان؟
از اون دفعه که مامان و بابا رو تنها گذاشتی دیگه حوصله نداشتم بیام اینجا...
حتی خاله الهام اومده بود پیام گذاشته بود ولی من تازه همین الان دیدم.
از وقتی که نیومده، رفتی؛ یه جوری افسرده بودم.![]()
می خندیدم ولی تو دلم غوغا بود.
راستی تو این مدت دکترم رو عوض کردم و یه خانوم دکتر خیلی خوب پیدا کردم.
تازه خونه خریدیم و اومدیم خونه ی جدید...
اون خانوم دکتره که میگم، وقتی رفتم پیشش برام یه داروهایی نوشت.
دو ماه باید میخوردم و میرفتم پیشش...
ماه اول خوردم، ماه دوم هم خوردم و حس می کردم که تو دوباره اومدی تو وجودم...
شک داشتم.
23 بهمن وقت دکترم بود. رفتم پیشش و از همه لحاظ خوب بودم و بهش گفتم فکر می کنم نی نی دارم.
خانوم دکتر هم گفت باید همیشه اون قرصا رو بخوری تا آخر بارداری که نی نی هوس نکنه دوباره تنهات بذاره...
بعد هم باز از همون قرصا که قبلا اون یکی خانوم دکتر داده بود بهم داد و توضیح داد که اگه نی نی نبود اونا رو بخورم و دوباره برم پیشش...
همون روز تو راه خونه رفتم بیبی چک خریدم و وقتی استفاده کردم با نهایت تعجب دیدم که اینجوری شد:

به همه ی خاله هایی که بعد از رفتن تو باهاشون دوست شدم نشون دادم.
اونا هم دیدن جز خاله زری که اونم بعدا یه عکس بهتر فرستادم، دید.
این خاله ها هم مثل من نی نی هاشون تنهاشون گذاشتن...
حالا البته یکیشون نی نی کوچولوش یه ماه زودتر از تو اومده تو دل مامانش...
به بابایی هم نشون دادم اونم دید و خوشحال شد.
ناگفته نماند خیلی هم زود نشونه های اومدن تو ظاهر شدن.
همش حالت تهوع و خستگی و ...![]()
خلاصه از اون روز انقدر بیبی چک استفاده کردم که مطمئن بشم واقعا اومدی تو دلم...

تا اینکه با اصرار خاله ها و البته بی صبری خودم 27 بهمن رفتم آزمایشگاه...
ساعت 4 جواب آزمایش حاضر می شد و دیگه دیوونه شده بودم تا اینکه رفتم و دیدم بعلهههههههه...

شما اومدی تو دلم اونم در حالی که اصلا انتظارشو نداشتم.![]()
خاله نینا کلی زنگ زده بود و پیام داده بود. به محض گرفتن جواب بهش زنگ زدم.
کلی خوشحال شد.
سریع رفتم دکتر...
اولش منشی نمی خواست وقت بده، بعد که گفتم نی نی جونم قبلا نیومده رفته، بهم گفت بشین بین مریض بفرستم.
دو ساعتی نشستم تا اینکه رفتم داخل.
دکتر گفت بارداری شروع شده ولی زود رفتی آزمایش دادی.
سفارش کرد و گفت اون قرصا قطع نشه و بهم یه شیاف هم داد که استفاده کنم که این دفعه محکم بچسبی به دل مامانی...
گفتم من میترسم مثل قبل جاش خوب نباشه ولی خانوم دکتر گفت جاش با اون قرصا خیلی هم خوبه...
گفت شنبه سوم اسفند برو آزمایش بده و دوباره بیا پیشم...
خیلی خوشحال بودم.![]()
خاله ها هم خوشحال شدن...
بابایی هم که انگار دنیا رو بهش دادن...![]()
تا اینکه شدت نشونه های بارداری بیشتر شد ولی دو روز بعد آزماش یهو زد به سرم باز بیبی چک بزنم.
با کمال تعجب دیدم خطش کمرنگ تر از قبلی ها شد.![]()
این بیبی چک 27 بهمن بود:

اینم بیبی چک دو روز بعدش که کمرنگ تر افتاد:

خیلی ترسیدم.![]()
29 بهمن بود.
افتادم تو خیابون ها در به در دنبال بیبی چک...
دیدم نه انگار کمرنگ شده...
سریع رفتم آزمایش دادم و خوشبختانه دیدم تو دو روز خوب داری رشد میکنی.
اینم عکس آزمایش دوم:

بابایی هم باهام بود وقتی جواب رو گرفتیم.
کلی تو آسانسور بوسم کرد.![]()
بعد هم با هم رفتیم برات یه دفتر خاطرات دوران بارداری و کودکی خریدیم.
آخه قبلا یکی خریده بودم ولی اون سری که نیومده رفتی، نوشته بودمش و حالا نمیشد کاریش کرد.
این یکی خیلی بامزه تر از اون یکیه...
بعد همون روز هم بخاطر اینکه بچه ی خوبی بودی و رشدت خوب بود بابایی برات یه کادو خرید.
اینم عکس کادوت:

ایشالله که مبارکت باشه و وقتی به دنیا اومدی باهاش کلی بازی کنی و مامان بابا ذوق کنن.
.gif)
اما با خودت یه حرفایی دارم...
ببین بیا و این دفعه بچسب به دل مامانی و دیگه ازش جدا نشو...
این دفعه اگه بازیگوشی کنی مامانی قهر میکنه ها...
به خداجون بگو منو بچسبون به دل مامانم...
باور کن من خیلی تو رو دوست دارم.![]()
میخوام شنبه که رفتم و آزمایش دادم ببینم خیلی خوب داری رشد میکنی.
میخوام دوباره برات کادو بخرم.
اصلا هر دفعه که ببینم بچه ی خوبی هستی برات کادو میخرم.
فقط تنهام نذار...
من بدون تو می میرم.
عشقم دوستت دارم...
بووووووووس![]()

نی نی جونم دوباره اومدی پیشم...
