18 هفته و یک روز...

سلام عزیز دلم!
خوبی عشق من؟!
جات خوبه؟
ازت بی خبرم. اون تو در چه حالی؟
گاهی فقط یه حرکت های ضعیفی حس میکنم که وجودت رو بهم اعلام میکنه...
دلم برات تنگ شده...
هییییییییییییییییییییییی خدا...
خاله مریم برات یه چراغ خواب خوشگل خریده. بهش میگن شلمان... خیلی باحاله جوری که بابایی میگه بیاریم بذاریم تو اتاق خواب خودمون.
تازه عکس هم انداخته بودیم قبل از عید برای سالگرد ازدواجمون که اونا رو هم برامون بزرگ کرده و داد بهمون و حالا ما هم میخوایم بزنیم تو اتاق خوابمون.
خاله مریم عکاس و فیلمبرداره خیلی خوبیه.

تغییرات مامانی:
قد: 160 سانتیمتر
وزن: 72.300 کیلوگرم
دور شکم: 94 سانتیمتر
تغییرات: وزنم که طبق معمول رفته بالا. اونم 700 گرم! انقدر دیگه توجه کردم به خوردنم که دارم عذاب میکشم. جالبه هر کی هم منو می بینه میگه اصلا اندامت فرق نکرده و حتی صورتت لاغر شده و شکمت هم خیلی کوچیکه. کلا میگن اصلا معلوم نیست انقدر وزن اضافه کرده باشی. چه میدونم.
دور شکمم هم تغییری نکرده از هفته ی قبل...
علائم: هفته ی پیش عصر یکشنبه یه بار دیگه بالا آوردم
که دیگه دلمو زدم به دریا و آمپول بکمپلکس و ب12 و ب6 داشتم رفتم زدم و خیلی خوب شدم.
به سفارش مامان مهری هم فالوده سیب درست کردم و خوردم که خیلی خوب بود و سرحالم کرد. فهمیدم که مشکل از خوردن قرص آهنه. زمان خوردنش رو تغییر دادم. حالا خیلی خوبم فقط یبوست داشتم که اونم با خوردن آلبالو خشکه و آلو جنگلی بهتر شد. اطراف سینه هام خیلی میخاره و فکر کنم شیر هم داره داخلش جریان پیدا میکنه.
موعد دکتر: 21 تیر... شنبه ی هفته ی دیگه از دکتر فریور فرزانه وقت سونوگرافی گرفتم.
احساسات مامانی: سونوی هفته ی بعد خیلی حساسه و به طبع منم خیلی استرس دارم. دلم هم خیلی برات تنگ شده و دوست دارم هرچه زودتر ببینمت. خوبه که بابایی هم دوباره تو رو می بینه. دو سه روزه بدجور دلم تنگه.
برای همه چی. از تو گرفته تا کربلا و مشهد و حتی رستورانی که با بابایی چندباری رفتیم. سر خودمو با بافتنی گرم کردم و یه سرویس کوچولو برات بافتم و الانم دارم یه سرویس دیگه می بافم.
از خدا میخوام تن تو همیشه سالم و سلامت باشه.
به امید اینکه هر چی زودتر ببینمت.
خدابا مراقب جوجوی من باش.
دوستت دارم عمرم...
بوووووووووووووووووووس![]()

18 هفته و یک روز... 
