نی نی جووووووون

خوش اومدی نی نی جونم...

1392/7/21 21:06
نویسنده : مامان حسنا*
508 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقم...

باورم نمیشه...خ

بالاخره اومدی تو دل مامانی...

یییی

خدای من! خیلی ازت ممنونم.

اصلا فکرش هم نمی کردم.

 

نی نی جونم میخوام یه کم از حال و روزم برات بگم.

از یه هفته قبل خیلی هوس نوشابه می کردم.

گفتم حتما مثل همه ی ماه های قبلی توهمه...

بعد دیدم مثل اینکه از یه سری چیزا هم بدم میاد.

مثلا دوستم بهم چیپس تعارف کرد من نزدیک بود بالا بیارم.

اونم در حالیکه خیلی چیپس دوست دارم.

راستی یادم رفت بگم که مامانی حوزه قبول شده...

خلاصه دارم درس میخونم.ب

با خودم گفتم اون ماه هایی که استراحت می کردم تو نمیومدی، حالا که این دفعه انقدر جنب و جوش داشتم واقعا بعیده...

خلاصه رفتم یه چندتایی تست خریدم و هر بار که امتحان می کردم یه خط خیلی کمرنگ می افتاد. ولی من قانع نمیشدم چون خیلی کمرنگ بود و ضمنا دارویی که مصرف می کردم امکان داشت تست رو مثبت کنه.

دیروز یعنی شنبه 92/7/20 رفتم آزمایشگاه منجی...

قرار شد یه ساعت دیگه جواب بدن.

سر راهم یه تست دیگه که خیلی بهش اطمینان داشتم خریدم

اومدم خونه به محض اینکه امتحان کردم رنگ گرفت.

دیگه واقعا مطمئن شدم که اومدی.

به چند تا از دوستام زنگ زدم.د

بعد از یه ساعت زنگ زدم آزمایشگاه گفتن تست مشکوکه.

منم دل تو دلم نبود.

زنگ زدم به بابایی و با هم رفتیم آزمایشگاه نیلو...

ازم تست گرفت و گفت دو ساعت دیگه جواب میده...

بابایی گفت بیا بریم امامزاده صالح...

منم قبول کردم و رفتیم.

اونجا به امام حسبن(ع) متوسل شدم که جواب قطعی باشه.

بعد از یه گشت توی بازار، در حالیکه دل تو دلم نبود سوار اتوبوس تندرو شدیم به سمت آزمایشگاه...

ترافیک غروب شنبه اعصاب خرد کن بود ولی بالاخره رسیدیم.

مسئول جوابدهی اسمم رو که خوند بدو بدو رفتم جواب رو گرفتم و نگاه کردم.

نتیجه باید بالای 25 می بود.

دیدم زده 43

انقدر خوشحال شدم وولی انگار که باورم نمیشد.

به بابایی گفتم برو بپرس ببین این مثبته؟؟؟

بابایی رفت و اومدم و با خوشحالی گفت آره.سیی

خلاصه تو آسانسور که رفتیم از فرط خوشحالی اون دو نفری که تو آسانسور بودن هم فهمیدن انقدر تابلو بودیم.

تا رسیدیم پایین به هر کی که میدونستم زنگ زدم.

بابایی هم منو هی بغل می کرد.ذل

بیچاره سرما هم خورده بود میخواست خیلی رعایت کنه.

از آزمایشگاه نیلو تا سینما آزادی پیاده اومدیم.

الان که فکر می کنم اون همه راه رو چطور اومدم انگار برام 5 دقیقه گذاشته.

باورم نمیشد خدا انقدر بهم نظر کرده باشه...

رفتم پیش دوستم تو فروشگاه یاس...

اونجا چندتا سی دی کارتون خردیم برات و یه اسباب بازی خوشکل هم برات خریدم که تو پست های بعدی برات میذارمش.

اینا جایزه ی اومدنت بود.ط

حالا از این جایزه ها بیشتر می خرم برات عشقم...

خلاصه اومدیم خونه و مامان مهری هم فهمید و تبریک گفت.

بعدش هم بابایی نشست و کلی از خوشحالی گریه کرد.ن

گفت متوسل شدم به امام موسی بن جعفر(ع)...

منم یه دفتر خاطرات مخصوص برات خریده بودم که بعضی از برگه هاشو پر کردم.

انقدر خسته بودم واقعا دیگه حال نداشتم همون دیشب بنویسم.

حالا از این به بعد بیشتر برات می نویسم.

فعلا برای فردا وقت دکتر دارم.

برم ببینم که چند وقتته و ان شاالله جای خودت باشی، میام و هفته به هفته از حال و روزم و کارهایی که من و بابایی برای اومدنت انجام میدیم، می نویسم.

تا اون روزی که مطمئن بشم که خوب خوب چسبیدی به دل مامانی، باید صبر کنم.ئ

خودت هم با مامانی همکاری کن.

تو پست های یعدی برات عکس تست و جواب آزمایش و جایزه ات رو میذارم عشقم...

 

دوستت دارم عسلکمط

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامانی آریا
21 مهر 92 21:14
سلام مامان حسنا بهت تبریک میگم امیدورام زود نی نی دنیا بیاد .نی نی منم 2 ماه دیگه دنیا میاد .برامون دعا کن . من ونی نی ایم براتون دعا می کنیم .
هانا
21 مهر 92 21:51
حسنااااااااااااااااااااا جونمممممممممممممممممم خیلییییییییییییییییی خوشحالم مبارک باشه خانمی . ایشالا صحیح و سالم نی نی بیاد بغلت
گلی
21 مهر 92 22:13
lمبارکه عزیزم. انشاا... به سلامتی بیاد بغلت
یه دوست
22 مهر 92 19:36
عزیزم تا می تونی تو خونه بخواب 2 ماهه اول رو بزار نی نیت محکم به دلت بچسبه پیاده روی و ورجه وورجه ممنوعه عزیزم تا می تونی بخواب تو خونه