5 هفته و یک روز...

سلام جیگر!
اون تو خوش میگذره؟
امروز به حساب تقویم 5 و هفته و یک روز هست که تو دل مامانی هستی.
یه توضیح کوچولو بدم در مورد عکس اول مطلب. این عکس تکامل تو در این هفته هست. یعنی در هفته ی ششم که هستیم تو تا آخر هفته تا این حد تغییر میکنی. هر هفته عکس ها رو به همین منوال میذارم.
![]()
تغییرات مامانی:
قد: 160سانتیمتر
وزن: 64.5 کیلوگرم
دور شکم: 88 سانتیمتر
تغییرات: وزنم زیاد تغییری نداشته چون قبل اومدنت رژیم داشتم و رو همین وزن که رسیدم شما اومدی تو دلم. احساس میکنم زیر دلم سمت راست یه کم باد کرده، اندازه ی یه بادوم.
علائم: ترشح خیلی محسوسی ندارم. ولی روزهای قبل یه مقدار داشتم. زیر دلم گاهی درد میگیره ولی فقط چند ثانیه طول میکشه و سریع خوب میشه. خیلی هم اتفاق نمیفته شاید یکی دو سه بار در طول روز. به کم فعالت که میکنم کمردرد هم میگیرم و انقدر خسته میشم که انگار کوه کندم. زود خوابم میره ولی همش تو خواب بیدار میشم و نصف شب یکی دو سه بار دستشویی میرم. یه کم حالت تهوع دارم. بوی خاصی اذیتم نمیکنه. خیلی حوصله ام سر میره، حتی مطالعه هم نمیتونه حوصله امو جا بیاره. زود به زود گشنم میشه که باعث میشه وزنم بره بالا واسه همین خودمو سرگرم میکنم با میوه و تخمه و قیسی که غذا نخورم دم به ساعت. سینه هام هم دردناکه. دهنم هم مزه ی فلز میده اوایل صبح.
موعد دکتر: خانوم دکتر مهربون گفته 11 اسفند برم پیشش تا سونو کنه و ببینه میتونه تو رو ببینه. این هفته چون آماده نبودم و خیلی هم هفته هام کم بود نشد که ببینه. فعلا هم فقط استفاده از شیاف سیکلوژست و اسید فولیک 5 رو سفارش کرده و البته قرص های گلوکوفاژ که مانع از سقط میشه و باید تا آخر بارداری بخورم.
احساسات مامانی: دلم میخواد زود ببینمت و مطمئن بشم که سرجات هستی. صدای قلبتو بشنوم. قبلا که حساس بودم حالا بدترم شدم. فکر خرید وسایلت رو میکنم. فکر نحوه ی زایمان. به همه چی فکر میکنم. تا نبینمت استرس دارم. اصلا تا آخرش که بیای بغلم استرس دارم.
عزیزم عاشقتم...
بووووووووووس![]()

5 هفته و یک روز...
