6 هفته و یک روز...

سلام عشق مامان.![]()
خوبی؟
میدونم میخوای بگی چرا بابایی برام نمی نویسه ولی به خدا بابایی خیلی سرش شلوغه.
آخر ساله و تو دانشگاه کلی برنامه و همایش و آزمون هست و دیر میاد خونه و وقتی میاد خیلی خسته اس.
ایشالله سرش که خلوت شد میاد برات می نویسه.
خب بگذریم.
خودت چطوری؟
تو محرم من به خیلی ها متوسل شدم که تو رو بهم بدن.![]()
خودم فکر میکنم خدا تو رو به واسطه ی حضرت رقیه(س) یا حضرت علی اصغر(ع) بهم داده...
منم تو رو می سپرم به همین عزیزان و به پدر بزرگوارشون امام حسین(ع)...
تو کوچولوی نازم نذر این خانواده ای، نذر امام حسینی...
خب بریم سر اصل مطلب...
![]()
تغییرات مامانی:
قد: 160 سانتیمتر
وزن:65.600 کیلوگرم
دور شکم: 89 سانتیمتر
تغییرات: وزنم روز به روز داره میره بالا. دو سه روز پیش که رسید به 66 کیلو و بالاتر. خیلی تلاش کردم که نره بالاتر. با این حال از هفته ی قبل 400 گرم اضافه کردم. دور شکمم تغییری نکرده. خودم فکر میکردم بزرگتر شده باشه.
علائم: یه کم ترشح داشتم تو این هفته ی اخیر اما نه خیلی. تکرر ادرار به وقت خودش باقیه. تقریبا دو سه بار در طول شب بیدار میشم برای دستشویی. بعضی روزها یبوست دارم. حالم یه ساعت خوبه ولی یه ساعت خیلی بد. حالت تهوع خیلی بدی میگیرم یه دفعه. دوست دارم غذا بخورم ولی بعدش که تهوع میگیرم میگم ایکاش نمیخوردم. نمیدونم چرا دهنم بو میده. اعصابم خورد شده دیگه. خیلی خسته میشم. بد خواب شدم. شبا تقریبا 12 یا 1 خوابم میره و صیح ساعت 6 بیدار میشم و یه دو ساعتی بیدارم. بعد باز دو ساعت خوابم میره. بعد از ناهار هم خوابم میاد و یه ساعتی میخوابم. خیلی هوس آش میکنم
که زیاد هم خوب نیست برامون فعلا. سینه هام هنوز درد داره ولی بعضی از ساعت های روز دردش کمتره. حس میکنم یه هوا بزرگتر هم شده.
موعد دکتر: همون 25 اسفند که برای دیدنت و صدای قلبت باید برم.
احساسات مامانی: بی قرارم برای دیدنت. برای شنیدن صدای قلب کوچولوت.
استرس هم دارم ولی امیدم به خداست. ایشالله که خودش بهترین ها رو برای جمع سه نفرمون رقم میزنه...
خوشگلم مثل این چند وقت محکم بچسب به دل مامانی. به زودی می بینمت.
عشق منی...![]()
بوووووووووس![]()

6 هفته و یک روز...
