قلب کوچک تو...
سلااااااااااااااااااام
خدایا شکرت...
خدایا صدها هزار بار شکرت...![]()
عشقم، جوجوی من!
اگه بدونی چقدر امروز خوشحالم کردی!![]()
من امروز تو رو دیدم. قلبت هم می تپید.![]()
مثل یه گنجشک تند و تند میزد.
ولی خانوم دکتر نذاشت صداشو بشنوم و گفت یه ماه دیگه...
اما از دیدنت خیلی زیاد خوشحال شدم.
حالا برات تعریف کنم.
بابا موند خونه تا منو ببره دکتر...
آخه دو شب دیگه 4 شنبه سوری هستش و خیابونا کلی سر و صداست.
منم که ترسوووووو...![]()
بابایی منو رسوند و خودش رفت یه دوری بزنه...
منم با یکی از دوستای نی نی سایت قرار داشتم که دیدمش...
خلاصه نوبتم شد و رفتم داخل و سونو دادم و ...
اگه بدونی چه لحظه ای بود وقتی دیدمت...
دکتر اول گفت قلبتو ندیدم و بعد یهو گفت اینم از قلبش و نوار قلبت رو گرفت.
178 بار در دقیقه میزد...![]()
خیلی جیگر بودی.
نگاه کن سونو رو:

خانوم دکتر مهربون یه سری سفارشات کرد.
گفت دیگه لازم نیست گلوکوفاژ رو بخورم و قرص های تقویتی هم لازم نیست.
گفت به جاش چیزای طبیعی بخورم مثل ماهی و دل و قلوه...
بعد گفت دو هفته دیگه هم باید شیاف رو استفاده کنم.
آمپول ب6 بهم داد و قرصشو...
فولیک اسید 5 هم که میخوردم برام ایندفعه 1 نوشت.
برام آزمایش نوشته که نمیدونم چیه و گفت حتما زود برم انجام بدم.
بعد هم گفت 27 فروردین برم پیشش...
سونو هم سن رو این دفعه 7 هفته و 4 روز زد.
خب طبق سونو قبلی باید 6 هفته و 6 روز می بود وگرنه اصلش 7 هفته و 6 روز بودی.
حالا هم که زده 7 هفته و 4 روز...
خب خوبه...
امیدوارم همیشه خوب باشی.
برگه ی عکس سونو رو گرفتم و بابایی هم اومد دنبالم...
انقدر خوشحال شده بود که نگووووووو...![]()
تا از مطب دراومدیم بابا سیدجواد رو دیدیم.
بابا هم بهش گفت داری بابابزرگ میشی؛ اونم سرمو گرفت و بوس کرد و من و بابا هم خداحافظی کردیم و رفتیم بازار...
آخه برات میخواستم کادو بخرم.
برات یه سرویس حوله خریدم که امیدوارم دوسش داشته باشی.

بعد اومدیم خونه...
با دقت که به عکست نگاه کردم پاها و سرت رو دیدم.
واااااای...
خیلی نازی...
جیگر منی...![]()
امیدوارم قلبت همیشه بتپه...
تپش قلب من به تپش قلب تو بسته اس...![]()
خدا جونم مراقب نی نی کوچولوی ما باش.
بووووووووووووووووووس![]()

قلب کوچک تو...
