25 هفته و یک روز...

سید حسین جونم سلاااااااام!
عشق من چطوری؟
وااااای که عجب شیطونی!
همش بیداری مامان...
همش میگم انقدر جنب و جوش داری لاغر نشی یه وقت...
دیروز البته رفتم سونو... سرخود رفتم. یعنی دکترم نگفته بود ولی نمیدونم چرا با اینکه دوتا سونوی قبلی رو جای خوب رفته بودم و هر دوبار هم جنسیتت رو گفته بود، یهو شک افتاد به دلم... که البته سونو گفت پسری و وزنت هم تقریبا یه هفته بیشتر از سن بارداری بود.
چهارشنبه هم که دکتر خودم بودم و همه چی عالی بود. از دست دکتر در میرفتی. همش در حال شیطنت بودی. تا دکتر قلبت رو پیدا میکرد یهو می رفتی یه جا دیگه و دکتر همش دنبالت بود. آخرشم شکم مامانی رو با دست محکم گرفت تا تو یه جا بمونی تا بتونه معاینه ات کنه.
پسر جیگر منی دیگه...
برام آزمایش تحمل گلوکز هم داد که شنبه انجامش دادم. خیلی سخت بود. سه دفعه خون گرفتن ازم و 15 ساعت ناشتا بودم. تازه کشت ادرار هم داشتم که نمیدونستم و مجبور شدم فرداش هم باز 12 ساعت ناشتا باشم. تو این دو روز همش خواب غذا دیدم.
خوب بریم سراغ این هفته:

تغییرات مامانی:
قد: 160 سانتیمتر
وزن: 77.300 کیلوگرم
دور شکم: 102 سانتیمتر
تغییرات: تعجب نکن! درست می بینی. مامانی این هفته 900 گرم کمتر از هفته ی قبل شده. خوب رفتم دکتر وقتی وزنم کرد یه کم دعوام کرد.
گفت اگه اینجوری بری بالا زایمانت رو قبول نمیکنم. بعد هم گفت که میوه بخور و گوشت و مرغ کبابی و از این جور چیزا. بعد هم گفت برنج و همه ی نون ها حذف، فقط نون جو و گاهی نون سنگک. تازه اون روز که رفتم دکتر که شده بودم 78.600 کیلوگرم و من تا امروز تونستم خودمو به این وزن برسونم. ولی خوب چون ما هفته به هفته حساب میکنیم همون 900 گرم رو در نظر میگیریم. دور شکمم هم که یه سانت اضافه تر شده...
علائم: همون خواب رفتن دست و پا توی خواب و برگشتن خستگی ها. گرما که دیگه خفه ام کرده.
یه کم هم باز حساس شدم. خوابم هم خوبه ولی کیفیتش خوب نیست. روزا بهتر از شبا میخوابم. خیلی زیاد به صداها حساس شدم که شبا تو سکوت صداها خیلی اذیتم میکنه...
موعد دکتر: 15 مرداد...
احساسات مامانی: از تکون خوردنت لذت می برم.
دارم روزشماری میکنم که ماه رمضون تموم بشه و من اتاقت رو کامل کنم و لباسهات رو مرتب کنم و ساک بیمارستان رو کم کم ببندم. برات یه دست دیگه لباس بافتم. خیلی تنبلم میدونم. آخه قرار بود مثلا هدیه های خاله مریم رو عکس بگیرم برات بذارم که اصلا انجام ندادم. حالا هم این همه چیز که خریدیم برات و این همه بافتنی هایی که مامانی برات بافته... نمیدونم شاید بتونم وقتی دارم اتاقت رو مرتب و کامل میکنم عکس هم بگیرم و برات بذارم. راستی بابایی کلی با تکون خوردنت عشق میکنه. باهات حرف میزنه. دستشو میذاره رو دل مامانی و تو هم زیر دست بابایی هی تکون میخوری و بابا همش میخنده.
از عمق وجودش دوستت داره.
منم خیلی دوستت دارم...
خدایا مراقب جوجه کوچولوی منم باش.
بوووووووووووووووووووووووس

25 هفته و یک روز... 
