26 هفته و یک روز...

سید حسین جونم سلام!
عسل مامان چطوره؟
شیطونکم؛ عزیزکم؛ عسلکم!
عاشقتم به خدا...
انقده دوستت دارمممممممم.![]()
این هفته شب های قدر بود و با باباجون میرفتیم احیا... خیلی سختم بود نشستن ولی دیگه میرفتم. تازه شنبه هم تجمع مدافعان حرم بود تو میدان امام حسین و 3 ساعت تمام رو پا وایسادم. خیلی گریه کردم اون روز...
همش به فکر ماه محرم بودم. تو دلم میگفتم خدایا خودت جوری برام رقم بزن که هم بچه ام سالم به دنیا بیاد و هم من بتونم به هیات برسونم خودمو...
خوب بریم سراغ این هفته:

تغییرات مامانی:
قد: 160 سانتیمتر
وزن: 77.200 کیلوگرم
دور شکم: 101 سانتیمتر ( از این تاریخ دور نافم رو اندازه میگیرم چون داری میای بالاتر. الانم که یه سانت نسبت به هفته ی قبل که دو سانت زیر نافم رو اندازه میکردم کوچیکتره)
تغییرات: وزنم از هفته ی قبل 100 گرم کم شده که خوشحالم از این بابت ولی یه کم نگرانم که نکنه برا نینی خوب نباشه. البته خوب میوه و سبزی خوب میخورم. بادوم میخورم. تا حد امکان برنج و نون سنگک هم میخورم. فقط خیلی کم. حالا رفتم دکتر باهاش صحبت میکنم ببینم چی میگه.
علائم: علامت خاصی ندارم. مثل هفته ی قبل هستم.
موعد دکتر: 15 مرداد...
احساسات مامانی: عشقمی تو با این تکون خوردنات. تازگی ها فهمیدم وقتی شکمم رو حالت ویبره تکون میخوره یعنی داری سکسکه میکنی.خخخخ... خیلی حال میده. فقط انقدر شیطونی که هر سمتی که میخوابم میری زیرم و هی لگد میزنی و منم استرس میگیرم که نمونی اون زیرم و خدای نکرده برات مشکلی پیش بیاد. ضربه هات تقریبا همون سمت راسته ولی جاهای دیگه هم ضربه میزنی و دیگه خیلی پایین نیستی که مامانی دردش بگیره. خاطرات زایمان مامانای نی نی سایت رو میخونم و گاهی گریه ام میگیره و گاهی خندم میگیره. استرس زایمان اومده سراغم.![]()
راستی عزیز رفته مشهد و امشب راه میفته میاد. چند تا سوغاتی برات خریده. چهارشنبه میرم خونشون آخه میخوام برم عکس بارداری بندازم با خاله مریم. خاله منیر هم سپردم که موهامو کوتاه کنه. بابایی دوست نداره ولی چون می بینه کلافه شدم و خیلی گرمم میشه و موها اذیتم میکنه راضی شده.
پسر قشنگم سپردمت به خدای مهربون...
دوستت دارم...![]()
بووووس بووووووس![]()

26 هفته و یک روز... 
