30 هفته و یک روز...

عشقممممممم سلامممممم!
چطوری نفسم؟
امروز با ورود به هفته ی 31 به ماه هشتم هم وارد شدیم و تا دو ماه دیگه باید صبر کنیم تا بتونیم همدیگه رو ببینیم. این روزا حتی بابایی هم دیگه طاقتش تموم شده و شبا کلی باهات حرف میزنه و شوخی میکنه و درد و دل و خلاصه هر دوتامون بی صبرانه منتظرتیم که زود بیای.

تغییرات مامانی:
قد: 160 سانتیمتر
وزن: 78 کیلوگرم
دور شکم: 103 سانتیمتر
تغییرات: وزنم 100 گرم نسبت به هفته ی قبل زیاد شده که محسوس نیست ولی نباید برم بالا. دور شکمم تغییر نکرده...
علائم: بدخوابی اومده سراغم که البته بیشترش بخاطر سر و صدای ساخت و ساز خونه بغلی هستش که بابایی رفته دعواشون کرده و حالا کمتر سر و صدا میکنن. زانوهام تو خواب خیلی درد میکنه ولی راه که میرم خوبه. تو هم که ماشالله تو دل مامان همه کار میکنی. غلت میزنی بالا پایین و مشت و لگد و ... بلای خودمی دیگه.
یه روزایی یبوستم یه روزایی هم خوب شکمم کار میکنه.
موعد دکتر: این هفته چهارشنبه 29 مهر... سونوگرافی هم 6 شهریور...
احساسات مامانی: هنوز دارم اتاقت رو مرتب میکنم. یه مقدار هم تزئیناتش رو انجام دادیم. بافتنی هایی که بافته بودم رو براشون دکمه خریدم و در حال تکمیل کردنشونم. کلی از وسایلت عکس انداختم که وقتی کارم تموم شد طبق قولی که از خیلی وقت پیش داده بودم برات بذارم تو وبلاگت. دیروز عزیز و پارسا اومدن خونمون و عزیز امروز صبح رفت ولی پارسا موند. راستی پریروز گوشی بابایی رو دزد زد و دیروز هم بابایی رفت کلانتری و بعد از ظهر هم اومد خونه. سرما هم خورده. دعا کن زود خوب بشه.
عشقم ببخش این هفته ها خیلی خستم و زود بدنم درد میگیره وقتی پای لبتاپ میشینم. واسه همین زود می نویسم و زود هم میرم.
دوستت دارم عشقم!
بوس بوس بوس

30 هفته و یک روز... 
