نی نی جووووووون

30 هفته و یک روز...

1393/5/27 10:19
نویسنده : مامان حسنا*
1,341 بازدید
اشتراک گذاری

ط

عشقممممممم سلامممممم!

چطوری نفسم؟

امروز با ورود به هفته ی 31 به ماه هشتم هم وارد شدیم و تا دو ماه دیگه باید صبر کنیم تا بتونیم همدیگه رو ببینیم. این روزا حتی بابایی هم دیگه طاقتش تموم شده و شبا کلی باهات حرف میزنه و شوخی میکنه و درد و دل و خلاصه هر دوتامون بی صبرانه منتظرتیم که زود بیای.

ط

تغییرات مامانی:

قد: 160 سانتیمتر

وزن: 78 کیلوگرم

دور شکم: 103 سانتیمتر

تغییرات: وزنم 100 گرم نسبت به هفته ی قبل زیاد شده که محسوس نیست ولی نباید برم بالا. دور شکمم تغییر نکرده...

علائم: بدخوابی اومده سراغم که البته بیشترش بخاطر سر و صدای ساخت و ساز خونه بغلی هستش که بابایی رفته دعواشون کرده و حالا کمتر سر و صدا میکنن. زانوهام تو خواب خیلی درد میکنه ولی راه که میرم خوبه. تو هم که ماشالله تو دل مامان همه کار میکنی. غلت میزنی بالا پایین و مشت و لگد و ... بلای خودمی دیگه.ا یه روزایی یبوستم یه روزایی هم خوب شکمم کار میکنه.

موعد دکتر: این هفته چهارشنبه 29 مهر... سونوگرافی هم 6 شهریور...

احساسات مامانی: هنوز دارم اتاقت رو مرتب میکنم. یه مقدار هم تزئیناتش رو انجام دادیم. بافتنی هایی که بافته بودم رو براشون دکمه خریدم و در حال تکمیل کردنشونم. کلی از وسایلت عکس انداختم که وقتی کارم تموم شد طبق قولی که از خیلی وقت پیش داده بودم برات بذارم تو وبلاگت. دیروز عزیز و پارسا اومدن خونمون و عزیز امروز صبح رفت ولی پارسا موند. راستی پریروز گوشی بابایی رو دزد زد و دیروز هم بابایی رفت کلانتری و بعد از ظهر هم اومد خونه. سرما هم خورده. دعا کن زود خوب بشه.

عشقم ببخش این هفته ها خیلی خستم و زود بدنم درد میگیره وقتی پای لبتاپ میشینم. واسه همین زود می نویسم و زود هم میرم.

دوستت دارم عشقم!ن

بوس بوس بوسز

پسندها (1)

نظرات (0)