نازدار من!!!
سلام نی نی جونم!
خوبی؟
من که خوب نیستم.![]()
خیلی غصه دارم.![]()
چند روز پیش بابایی رفت آزمایش داد و خوب شده بود.
منم آزمایشم رو گرفتم، خیلی خوب شده بودم.
آخه آهنم کم بود.
بعدش باید می رفتم سونوگرافی تا ببینم این کیست های لعنتی رفتن یا نه...
با بابایی رفتیم.
خیلی ذوق زده بودم که یدفعه دکتر بهم گفت خوب نشدی.![]()
اشک تو چشام جمع شد.
فهمیدم که بابایی ناراحت شده...
نه اینکه بخاطر نی نی بلکه واسه من که ناراحت بودم.
تو خونه هم کلی گریه کردم.![]()
بالاخره با ناز و نوازش های بابایی آروم شدم، ولی ظاهراً...![]()
خیلی حالم بد بود.
واسه امروز وقت دکتر داشتم.
رفتم گفت تغییری نداشتم و با این وضع نمی تونم تو رو داشته باشم.
بعدش بهم یه داروی دیگه داد و گفت که ماه بعد دوباره برم پیشش...
گفت یه کاری می کنه تا باردار بشم.
این خانم دکتر خیلی خوبه...
ولی دلم خیلی گرفته...
تصمیم گرفتم این ماه برای اومدنت تلاش کنم.
همه چی رو سپردم دست خدا...
به امام حسین گفتم یعنی تو نمی خوای واسطه بشی خدا به من یه بچه بده؟
گفتم من که میخوام به خاطر عشقم به تو اگه پسر داشتم اسمشو بذارم حسین...
گفتم مگه تو جد نی نی من نمیشی؟
مامانی، خیلی داری ناز می کنی ها...
تو از الان واسه اومدنت انقده ناز می کنی، بعداً چقد قراره ناز کنی؟
ای شیطون! فهمیدی دونفر هستن که نازتو میخرن ها...
دوستت دارم نانازم...
تو توی قلب منی
![]()
حالا یه خبر خوب!!!
بابایی فردا باید بره سرکار...
امروز لباس فرم خرید.
خیلی بامزه شد وقتی پوشیدش.![]()
مطمئنم دعای تو بوده...
قرار نشد از الان بابایی باشی ها...
آخه پس چرا واسه مامانی دعا نمی کنی؟![]()
دعا کن تا زودتر بیای تو دلم...
بووووووووووووووووووووووووس![]()

نازدار من!!!
