نی نی جووووووون

هدیه ی آجی...

سلام عشقم! خوبی؟! مامانی به فدات، پنجشنبه رفته بودم خونه ی عزیزاینا... بعد هم رفتم پیش خاله منیر و آجی و با هم رفتیم پایین محل... خاله فاطی اونجا به کادو برات خرید. دستش درد نکنه... ...
18 اسفند 1392

ماهی قرمز...

عشقم! الان بابایی اومد رفتیم بیرون و واسه عید ماهی قرمز خریدیم. سه تا خریدیم. یکی مال من یکی مال بابا یکی هم مال تو... اگه فهمیدم که بیشتر از 3 نفریم باز میرم می خرم... ببینشون: اون قرمز دم سفیده مال منه... اون قرمز دم سیاهه مال بابا... اون سفیده که کوچولوئه و سرش هم خال قرمز داره مال توئه، عزیزم... خوشحالم که امسال پیش مایی و عیدمون رو قشنگ می کنی... بوووووووووس ...
18 اسفند 1392

سونوی اول/هدیه ی سرجا بودنت...

بازم سلام امروز وقت دکتر داشتم. قرار بود خانوم دکتر مهربون سونو کنه و ببینه که کجایی. خب گفتم مثل همیشه گفتم میرم و اونجا کلی شلوغه و باید یه ساعت بشینم. واسه همین با خودم گفتم آب نخورم اونجا کم کم میخورم تا نوبتم بشه. اما باز دم آخر تصمیم گرفتم اون آب هلو که خریده بودیم رو بخورم و بعد برم. تقریبا اندازه یه شیشه آب معدنی کوچیک بود. خوردم و رفتم. تا رسیدم منشی گفت برو تو!!!! من اصلا آماده نبودم. بهش گفتم فعلا آماده نیستم بذار یه کم آب بخورم. شروع کردم آب خوردن و راه رفتن... بعد از ده دقیقه رفتم و دکتر مهربون سونو کرد. وااااااای... سرجات بودی. دکتر گفت خیلی جات خوبه... گفت ه...
11 اسفند 1392

هدیه ی هفته ی قبل...

سلام عشقم خوبی؟ جات گرم و نرمه؟ مامانی هفته ی قبل برای اون آزمایش بتا که خیلی خوب بود قرار بود برات کادو بخرم ولی بیرون نرفته بودم تا دیشب رفتم با بابایی برات دو تا کتاب شعر کودکانه خریدم. من خیلی کتاب دوست دارم. دوست دارم تو هم کلی کتاب بخونی چون با خوندن کتاب یه عالمه علم و دانش آدما بالا میره. اینم اولین کتاب هات:     ...
11 اسفند 1392

نشونه های اومدنت...

سلام عزیزم عیدت مبارک... خوبی؟ جات گرم و نرمه؟ من که خوب نیستم... خیلی خسته ام. همه اش می خوابم. دیروز نرفتم کلاس. اصلا حال نداشتم. بعدش هم که خواستم برم مراسم دعای عرفه با زور بلند شدم. اونجا هم تا نیمه های دعا نشستم دیدم خیلی حالم بده بلند شدم اومدم خونه و دوباره خوابیدم. پریروز رفتم پیش خانم دکتر... اولش قصد داشتم دکترمو عوض کنم. وقتی رفتم مطب یه چند ساعتی معطل شدم. خیلی کلافه شدم. بابایی هم بود. خلاصه گفتم من اینجا نمیام هر دفعه باید انقدر بشینم. اومدیم بیرون بابایی سریع یه موتوری گرفت تا خودمون رو برسونیم به مطب خانم دکتر مهربون... نمیدونی با چه وضعی خودمونو رسوندیم آخه دیر شده بود. ...
5 اسفند 1392

خواب بابایی/آزمایش جدید...

عشقم! خوبی؟ هوس بازیگوشی نزنه به سرت یه وقت ها... بابایی دیروز میگفت خواب دیده... دیده که دو قلو هستید. یه دختر و یه پسر... خیلی هم شیطون بلا... ذوق میکرد. قند تو دلش آب شده بود. ایشالله فقط سالم باشی. فعلا تا سونوگرافی نرم نمیدونم یکی هستی یا دو تا یا ... پس برام همون یه جوجوی نازی... دیروز صبح زود دل تو دلم نبود چون باید میرفتم آزمایش... رفتیم با بابایی آزمایشگاه و قرار شد ساعت 12 جوابشو بدن. اومدیم خونه و بابایی رفت دنبال یه سری کارها و قرار شد از همون طرف بره جواب رو بگیره. مامان مامانی که از این به بعد بهش میگیم عزیز قرار بود بیاد و منم کار داشتم و انقدر سرم گرم بود که اص...
5 اسفند 1392