نی نی جووووووون

8 هفته و یک روز...

  سلام عزیز دل مامانی... خوبی عشقم؟! جات گرم و نرمه؟! ببینم، راستشو بگو محکم چسبیدی به دل مامانی دیگه؟! یه وقت هوس شیطونی به سرت نزنه ها... بازم تعجب کردی که چرا مامانی روز سه شنبه نیومده بنویسه ورود به هفته ی جدید رو و اینکه چرا حالا بعد از دو روز که اومده هفته هام رو زیاد نوشته؟؟؟ خوب بهت میگم، صبر داشته باش گلم. قرارمون این بود که هفته ها رو با سونوگرافی تنظیم کنیم که خوب وقتی من دفعه ی اول رفتم سونو بهم گفتن 4 هفته و 6 روز در حال که باید 5 هفته و 6 روز می بود. این یکشنبه که رفتم باید طبق سونوی قبلی 6 هفته و 6 روز می بود و طبق تاریخ اصلی 7 هفته و 6 روز که سونو گفت 7 هفته و 4 روز... خب منم ...
14 فروردين 1393

6 هفته و یک روز...

سلام عشق مامان. خوبی؟ میدونم میخوای بگی چرا بابایی برام نمی نویسه ولی به خدا بابایی خیلی سرش شلوغه. آخر ساله و تو دانشگاه کلی برنامه و همایش و آزمون هست و دیر میاد خونه و وقتی میاد خیلی خسته اس. ایشالله سرش که خلوت شد میاد برات می نویسه. خب بگذریم. خودت چطوری؟ تو محرم من به خیلی ها متوسل شدم که تو رو بهم بدن. خودم فکر میکنم خدا تو رو به واسطه ی حضرت رقیه(س) یا حضرت علی اصغر(ع) بهم داده... منم تو رو می سپرم به همین عزیزان و به پدر بزرگوارشون امام حسین(ع)... تو کوچولوی نازم نذر این خانواده ای، نذر امام حسینی... خب بریم سر اصل مطلب... تغییرات مامانی: قد: 160 سانتیمتر وزن:65...
14 فروردين 1393

5 هفته و یک روز...

  سلام جیگر! اون تو خوش میگذره؟ امروز به حساب تقویم 5 و هفته و یک روز هست که تو دل مامانی هستی. یه توضیح کوچولو بدم در مورد عکس اول مطلب. این عکس تکامل تو در این هفته هست. یعنی در هفته ی ششم که هستیم تو تا آخر هفته تا این حد تغییر میکنی. هر هفته عکس ها رو به همین منوال میذارم. تغییرات مامانی: قد: 160سانتیمتر وزن: 64.5 کیلوگرم دور شکم: 88 سانتیمتر تغییرات : وزنم زیاد تغییری نداشته چون قبل اومدنت رژیم داشتم و رو همین وزن که رسیدم شما اومدی تو دلم. احساس میکنم زیر دلم سمت راست یه کم باد کرده، اندازه ی یه بادوم. علائم : ترشح خیلی محسوسی ندارم. ولی روزهای قبل یه مقدار داشتم. زیر دلم گاهی در...
14 فروردين 1393

5 هفته و یک روز...

  سلام عزیز دلم! خوبی مامانی؟ تعجب نکن که باز زدم 5 هفته و یک روز؛ آخه خانوم دکتر تو سونو یکشنیه زد که سن بارداری 4 هفته و 6 روزه خوب قبلا هم گفتم که فعلا تقریبی حساب میکنم تا وقت سونو... تازه فکر میکنم بازم هنوز سن بارداری دقیق نیست. من هر دفعه طبق اون چیزی که تو سونوگرافی میزنه حساب میکنم و وضعیت رو برات مینویسم تا بالاخره دقیقا مشخص بشه. خاله ها میگن سن دقیق توی سونوگرافی ان تی معلوم میشه که خوب اونم تو سه ماهگی انجام میدن. تغییرات مامانی: قد: 160سانتیمتر وزن: 65.200 کیلوگرم دور شکم: 89 سانتیمتر تغییرات: ووووووووو. وزنم خیلی زیاد شده تو یه هفته . هی بابایی برنج دمپخت میذار...
14 فروردين 1393

ترسوندن مامانی/خرید عیدی...

سلام جیگرمممممممم! خوبی؟ خوبی دیگه... فقط قصد داری مامانی رو بترسونی. شیطون بلا... بالاخره که میای بغل مامانی. ببین من چطور اون لپ های تو رو گاز گاز کنم. انقدر دو سه روزه منو ترسوندی. اون از تهوعم که رفته بود و بعد هم که اومد خیلی کم بود. این دو سه روزم که دل درد داشتم. تازه رگ سیاتیکم هم گرفته... خلاصه از ترس صبح پا شدم به هر سونوگرافی زنگ زدم تعطیل بود و به جا که خیلی هم خوب نبود باز بود و نسخه میخواست. بابایی رفت یه دکتر عمومی داد نوشت برام... عصری رفتیم بیرون و رفتیم سونو... همه چی خوب بود و خدا رو شکر محکم چسبیدی به دل مامانی و قلبت هم میزد ولی بازم صداشو برام نذاشت. دلم شکست خوب... اینم ع...
10 فروردين 1393

قلب کوچک تو...

سلااااااااااااااااااام خدایا شکرت... خدایا صدها هزار بار شکرت... عشقم، جوجوی من! اگه بدونی چقدر امروز خوشحالم کردی! من امروز تو رو دیدم. قلبت هم می تپید. مثل یه گنجشک تند و تند میزد. ولی خانوم دکتر نذاشت صداشو بشنوم و گفت یه ماه دیگه... اما از دیدنت خیلی زیاد خوشحال شدم. حالا برات تعریف کنم. بابا موند خونه تا منو ببره دکتر... آخه دو شب دیگه 4 شنبه سوری هستش و خیابونا کلی سر و صداست. منم که ترسوووووو... بابایی منو رسوند و خودش رفت یه دوری بزنه... منم با یکی از دوستای نی نی سایت قرار داشتم که دیدمش... خلاصه نوبتم شد و رفتم داخل و سونو دادم و ... اگه بدونی چه لحظه ای بود وقتی ...
25 اسفند 1392

دو تا هدیه از خاله منیر و عزیز...

سلام عشقم! خوبی نانازم؟ من و بابا از چهارشنبه رفته بودیم خونه ی عزیز اینا... بعد هم با خاله مریم رفتیم آتلیه تا عکسهای خوشگل بگیریم که قبل از بزرگ شدن شکم مامانی، عکس های دوتایی بگیریم با بابایی... خاله منیر برات یه کادو خریده بود که بهم داد: عزیز هم رفته بود فروشگاه بهاره و اونجا برات یه دست لباس خریده بود: دستشون درد نکنه... ایشالله که دوسشون داشته باشی. ...
23 اسفند 1392