نی نی جووووووون

نی نی جونم دوباره اومدی پیشم...

سلام نی نی جونم! خوبی عشق مامان؟ از اون دفعه که مامان و بابا رو تنها گذاشتی دیگه حوصله نداشتم بیام اینجا... حتی خاله الهام اومده بود پیام گذاشته بود ولی من تازه همین الان دیدم. از وقتی که نیومده، رفتی؛ یه جوری افسرده بودم. می خندیدم ولی تو دلم غوغا بود. راستی تو این مدت دکترم رو عوض کردم و یه خانوم دکتر خیلی خوب پیدا کردم. تازه خونه خریدیم و اومدیم خونه ی جدید... اون خانوم دکتره که میگم، وقتی رفتم پیشش برام یه داروهایی نوشت. دو ماه باید میخوردم و میرفتم پیشش... ماه اول خوردم، ماه دوم هم خوردم و حس می کردم که تو دوباره اومدی تو وجودم... شک داشتم. 23 بهمن وقت دکترم بود. رفتم پیشش و از همه لحاظ ...
1 اسفند 1392

داری تنهام میذاری:((

سلام این بود قرار من و تو؟ تو که نیومده داری میری؟ مگه نگفتم سفت بچسب به دل مامانی... از چهارشنبه عصر لکه بینی  داشتم. زمین و زمان رو به هم دوختم تا بفهمم مشکل چیه... دیروز رفتم آزمایش و سونوگرافی داخلی از شنبه که آزمایش 43 بود و منو کلی خوشحال کردی تا پنج شنبه شده بود 58.72 این یعنی یه مشکل بزرگ سونوگرافی هم به خارج رحمی مشکوک بود بدبختی پنج شنبه بود و تقریبا هیچ دکتری نبود. آخر سر رفتیم صارم که یکی از بهترین بیمارستان هاست اونجا گفت دو حالت بیشتر نیست، یا خارج رحمی هست یا داره سقط میشه که به احتمال قوی همون خارج رحمی باشه. به زور خودمو جلوی دکتر نگه داشته بودم که گریه نکنم دکتر گفت ...
26 مهر 1392

خوش اومدی نی نی جونم...

سلام عشقم... باورم نمیشه... بالاخره اومدی تو دل مامانی... خدای من! خیلی ازت ممنونم. اصلا فکرش هم نمی کردم.   نی نی جونم میخوام یه کم از حال و روزم برات بگم. از یه هفته قبل خیلی هوس نوشابه می کردم. گفتم حتما مثل همه ی ماه های قبلی توهمه... بعد دیدم مثل اینکه از یه سری چیزا هم بدم میاد. مثلا دوستم بهم چیپس تعارف کرد من نزدیک بود بالا بیارم. اونم در حالیکه خیلی چیپس دوست دارم. راستی یادم رفت بگم که مامانی حوزه قبول شده... خلاصه دارم درس میخونم. با خودم گفتم اون ماه هایی که استراحت می کردم تو نمیومدی، حالا که این دفعه انقدر جنب و جوش داشتم واقعا بعیده... خلاصه رفتم یه چندتای...
21 مهر 1392

عمل واریکوسل بابایی و عکس رنگی مامانی...

سلام عشقم! میدونم چندوقته بی معرفتی کردم و برات چیزی ننوشتم. حتی وقت نکردم سوغاتی رو که از مازندران برات خریدم که یه اسباب بازی قدیمی و از صنایع دستی اون منطقه است رو برات بذارم. ولی تقصیر خودته که زود نمیای تو دل مامانی... همه ی خاله ها نی نی دار شدن و تازه بعضی هاشونم به دنیا اومدن... همین چندروز پیش هم نی نی خاله نازی به دنیا اومد. منم این چند وقت خیلی سمت اینترنت نیومدم و حواسم رو جمع کردم فقط برای اومدن تو... بابایی یکشنبه هفته ی قبل عمل کرد. خیلی درد داشت روز اول ولی انقدر مامان مهری و بابا سید جواد بهش رسیدن که خوب شد و فردا هم میره سرکار... منم که باید می رفتم عکس رنگی می گرفتم. اگه بدونی چق...
26 مرداد 1392

لیف حموم...

سلام نازدار من! خوبی؟ منم خوبم. یعنی از وقتی بابایی داره میره سر کار، منم روحیه ام بهتر شده... صبح رفتم خرید واسه شب یلدا... میخوایم بریم خونه ی خاله منیر... اگه بودی با پسرخاله ات بازی می کردی... البته پارسا ده سالشه ولی باز هم با هم بازی می کردین... خلاصه... توی فروشگاه از دور دیدم توی یه قفسه یه چیزای خوشگل چیدن... رفتم جلو... دیدم لیف حمومه... ماساژ هم میشه باهاش داد. گفتم یکیشو بخرم واسه نی نی خودم... آخه نی نی جون من باید همیشه مثل یه دسته گل باشه... قربونت برم مامانی... بووووووووووووووووس ...
29 آذر 1391

نازدار من!!!

سلام نی نی جونم! خوبی؟ من که خوب نیستم. خیلی غصه دارم. چند روز پیش بابایی رفت آزمایش داد و خوب شده بود. منم آزمایشم رو گرفتم، خیلی خوب شده بودم. آخه آهنم کم بود. بعدش باید می رفتم سونوگرافی تا ببینم این کیست های لعنتی رفتن یا نه... با بابایی رفتیم. خیلی ذوق زده بودم که یدفعه دکتر بهم گفت خوب نشدی. اشک تو چشام جمع شد. فهمیدم که بابایی ناراحت شده... نه اینکه بخاطر نی نی بلکه واسه من که ناراحت بودم. تو خونه هم کلی گریه کردم. بالاخره با ناز و نوازش های بابایی آروم شدم، ولی ظاهراً... خیلی حالم بد بود. واسه امروز وقت دکتر داشتم. رفتم گفت تغییری نداشتم و با این وضع نمی تونم ت...
26 آذر 1391

خرید واسه جوجو...

سلام عشق مامان! دیگه داریم کم کم آماده میشیم تا زود زود بیای پیشمون... بابایی قراره بره آزمایش... منم رفتم آزمایش دادم. سه شنبه جوابشو میدن ولی یکشنبه باید برم پیش خانوم دکتر مهربون... امروز با بابایی رفتیم خرید... یه دفعه دلم خواست برات یه چیزی بخرم. قبلا هم برات لباس خریدم. یه کفش هم برات از اصفهان سوغاتی آوردم. البته نمیدونم که دخملی یا پسمل... ببین این کفش ها رو: این لباس هم چند وقت پیش خریدم:   حالا درسته که پسرونه اس ولی دخملی هم باشی تنت می کنم.   اما فکر می کنی امروز برات چی خریدم؟ دلم نمیاد که منتظرت بذارم. این خرید امروز من برای جوجوی خودم: ...
19 آذر 1391

اولین پست بابا جون ...

سلام به نی نی جونم که هنوز وارد دنیای ما آدما نشده ...   این اولین پست بابایی جونته ...  نمیدونم الان توی اون دنیا کجا هستی و داری چیکار میکنی ...  ولی اینو میدونم که هر جا هستی جات خیلی خوبه میخواستم یه چیزی رو بهت بگم بابایی اینو مطمئن باش که بابایی و مامانی خیلی دوستت دارن ولی اینو در مورد بابا جونت بدون که من مامانتو بیشتر از هر چی توی این دنیا دوست دارم  حتی بیشتر از تو ... امیدوارم وقتی که این مطلب رو میخونی از حرف بابایی ناراحت نشی ولی مطمئنم که وقتی خودت بزرگ شدی و زن گرفتی (ایشالله) همین حرف بابایی رو میزنی من عشق و دوست داشتن مامانتو با هیچ چیزی توی این دنیا عوض ن...
16 آذر 1391

آرزوی سه تا شدن!!!

سلام جیگر مامانی! این روزها برای کار بابایی استرس دارم. ایشالله که به زودی میره سر یه کار خوب... چند روزه دیگه هم دوتایی باید بریم پیش دکتر تا ببینیم اجازه میده نی نی دار بشیم یا نه. از خداجون خواستم که محرم سال دیگه تو بغلم باشی تا با تو بریم هیئت... دلمون میخواد کنارمون باشی. یعنی کی میتونیم سه تایی با هم بریم بیرون؟؟؟ با اون قلب پاکت برای بابایی دعا کن. دوستت دارم عشقم بووووووووووووووووووس ...
16 آذر 1391