نی نی جووووووون

13 هفته و یک روز...

سلام عزیز دلم! خوبی قشنگ مامان؟ خوشملم پنج شنبه طبق سونوی خانوم دکتر شما 12 هفته و یک روزت میشد و من باید مراحل رشدت رو می نوشتم ولی گفته بودم که سونو ان تی که برم طبق اون محاسبه میکنم که دیگه اونجا شما 12 هفته و 5 روزت بود و منم دیگه صبر کردم که برسی به هفته ی بعدی... حالا باید امروز جشن بگیریم با هم... آخه امروز وارد ماه چهارم و هفته ی چهاردهم شدیم و هم حال مامان از این به بعد بهتر میشه و هم اینکه خطراتی که تو رو تهدید میکرد کمتر میشه... خوب من برای تو کادو گرفتم:   کادوی شما هم به من اینه که محکم بچسبی به دل مامانی و مثل این سه ماه که گذشت از خدا بخوای که تو رو سالم و سلامت برسونه به بغل من و باب...
7 ارديبهشت 1393

روز مادر...

حس قشنگیه که مادر شدم. اینکه فکر میکنم تو در آینده این روز رو برام خاطره انگیز میکنی. اینکه بهم تبریک میگی و اینکه بهم میگی مامان... امسال بابایی قرار شد برای کادو بخره ولی من ازش خواستم چیزی که لازم دارم بخره... یعنی یه بالش بارداری... آخه شبها خیلی بدخواب شدم و همش میترسم که تو چیزیت نشه... حالا قراره با هم بریم بخریم. تو قراره بهترین کادو رو بهم بدی و توی سونوی سلامت بعدی خیلی سرحال و سلامت باشی. دوستت دارم پسرکم... بوس ...
31 فروردين 1393

هدیه های خاله مریم و مامان مهری...

عسلم! همه منتظر بودن که سلامت تو تایید بشه و جنسیتت هم مشخص بشه تا کلی برات کادو بگیرن. این وسط خاله مریم که خیلی دوست داشت تو دختر بشی تا کلی برات لباس های ناز و خوشگل بخره حالا به جاش رفته کلی برات ماشین خریده با یه عروسک... اینم عکس کادوهای خاله مریم:   از اون طرف مامان مهری هم یه کادو به مامانی داد و یه جانماز هم برای شما... گفت به دلم افتاده بود که پسره واسه همین براش چادر نذاشته بودم. اینم جانماز تو: واییییییییی... کی اون روزی میرسه که کنار من یا بابا وایسی و نماز بخونی و من ذوق کنم از کارهای نازت... مبارکت باشه عزیزم... بووووووووووووووووووس ...
31 فروردين 1393

سونوگرافی ان تی...

سلاااااااااام عزیز دل مامانی خوبی؟ وای امروز چه روز به یاد موندنی بود. هیچوقت امروز رو یادم نمیره... دیشب که بیخوابی زده بود به سرم... هم استرس داشتم واسه امروز هم دلم میخواست زود صبح بشه... خدایا... مگه صبح میشد.!! آخرشم پا شدم رفتم جلوی تلویزیون نشستم تا ساعت رفتنمون رسید و بابایی رو بیدار کردم. شنیده بودم باید چیزای شیرین بخورم تا جنب و جوش کنی و منم از صبح زده بودم تو کار خوردن چیزای شیرین... بابایی هم آماده شد و رفتیم برای سونو... کلی تیپ زده بود برات و خوشگل کرده بود. زودتر از موعد رسیدیم و من هنوز در حال خوردن چیزای شیرین بودم و مونده بودم که اگه قرار باشه 4 ساعت معطل بشیم چیکار کنم. ا...
28 فروردين 1393

دیدن حرکت قلب ناز تو...

سلام عشقم! خوبی مامانی؟ منو که خیلی اذیت میکنی. دو سه شب پیش انقدر حالم بد بود که رفتم زیر سرم... سرم خیلی درد میکنه... امروزم سرگیجه داشتم. خیلی هم کم صبر شده بودم. نتونستم طاقت بیارم که فردا بشه و برم دکتر واسه همین ساعت 1 زنگ زدم و منشی گفت تا نیم ساعت دیگه خودتو برسون. رفتم و خانوم دکتر تو دفترچه برام سونو ان تی و آزمایش نوشت. سونو هم کرد و قلبتو بازم دید. بهش گفتم میخوام صداشو بشنوم گفت حالا نه. از ماه دیگه. انقدر غصه خوردم. گفت نگاه کن قلبش داره میزنه. منم نگاه مانیتور کردم دیدم یه نقطه اندازه عدس داره تکون میخوره. با دست نشون دادم گفتم اینه؟ خانوم دکتر گفت آره... خوب از دیدن...
27 فروردين 1393

11 هفته و یک روز...

  سلام عزیزکم! خوبی؟ خوش و سرحال هستی؟ می بینم که بابایی هم اومده و تو پست قبلی کلی برات سنگ تموم گذاشته... خوش به حالته دیگه با این بابایی مهربون... قربوووووونت برررررررررم... تغییرات مامانی: قد: 160 سانتیمتر وزن: 68.300 کیلوگرم دور شکم: 91 سانتیمتر تغییرات: خدارو شکر که وزنم داره به تعادل میرسه. این هفته هم زیاد نشدم و باز 100 گرم هم کم شدم. باید مراقب باشم چون تو ماه های بعدی وزنم زیاد میره بالا و از حالا باید مراقب باشم که اون موقع خیلی چاق نشم. شبا هم کمی پیاده روی میکنیم با بابا سید محمد. دور شکمم هم نیم سانت اضافه شده... علائم: چشمت روز بد نبینه پنج شنبه ی هفته ی قبل ...
27 فروردين 1393

بابایی تنبلت اومد ...

سلام بر عزیز دل و پاره ی تن بابایی امیدوارم حال و احوالت خوب باشه و روز به روز چاق و چله بشی اول از همه ازت معذرت میخواهی میکنم به خاطر نیومدنم به وبلاگ چون خدایی هم سرم شلوغ بود هم یه کوچولو تنبلی کردم ایشالله که بابایی رو بخشیده باشی که مطمئنم بخشیدی چون مثل بابایی مهربونی راستی عیدت مبارک ایشالله سال دیگه حضور فیزیکیت سر سفره ی هفت سین کنار من و مامان حسنا عیدمون رو قشنگتر میکنه و صدای تپش قلبت با صدای توپ سال تحویل همزمان میشه ... از خدا که پنهون نیست از تو هم پنهون نباشه ، توی این مدت تا اونجا که تونستم کمک مامانی کردم البته زیاد کار خونه بلد نیستم ولی سعی کردم تا جایی که میشه توی کارای...
16 فروردين 1393

10 هفته و یک روز...

سلام شیطونک! خوب و خوش و سرحالی؟ تو دل مامانی بازی میکنی؟ فکر کنم داری بالا پایین می پری ها... آخه دلم درد میگیره بعضی وقتا... شیطون بلایی دیگه... تغییرات مامانی: قد: 160 سانتیمتر وزن: 68.400 کیلوگرم دور شکم: 90.5 سانتیمتر تغییرات: آخیشششششششش. وزنم بالا که نرفته هیچ از هفته ی قبل 200 گرم کمتر هم شده. خودم که گفنم این هفته هم دو کیلو بیشتر شدم ولی خدا رو شکر که خوب بوده. حالا میخوام برنامه ی غذایی خودمو بهتر کنم و کمتر و مفیدتر بخورم و پیاده روی رو هم شروع کنم. چون از مرز خطر تقریبا عبور کردیم و میتونم در روز نیم ساعت یه ساعتی رو پیاده روی کنم. دور شکمم تغییری نداشته. علائم: حا...
14 فروردين 1393