8 هفته و یک روز...

سلام عزیز دل مامانی...
خوبی عشقم؟!
جات گرم و نرمه؟!
ببینم، راستشو بگو محکم چسبیدی به دل مامانی دیگه؟!
یه وقت هوس شیطونی به سرت نزنه ها...
بازم تعجب کردی که چرا مامانی روز سه شنبه نیومده بنویسه ورود به هفته ی جدید رو و اینکه چرا حالا بعد از دو روز که اومده هفته هام رو زیاد نوشته؟؟؟
خوب بهت میگم، صبر داشته باش گلم.
قرارمون این بود که هفته ها رو با سونوگرافی تنظیم کنیم که خوب وقتی من دفعه ی اول رفتم سونو بهم گفتن 4 هفته و 6 روز در حال که باید 5 هفته و 6 روز می بود.
این یکشنبه که رفتم باید طبق سونوی قبلی 6 هفته و 6 روز می بود و طبق تاریخ اصلی 7 هفته و 6 روز که سونو گفت 7 هفته و 4 روز...
خب منم طبق سونو صبر کردم که وارد هفته ی نهم بشیم. یعنی 8 هفته و یک روز...
بریم سراغ تغییرات و اتفاقات این هفته...
![]()
تغییرات مامانی:
قد: 160 سانتیمتر
وزن: 66 کیلوگرم
دور شکم: 89.5 سانتیمتر
تغییرات: امروز وارد ماه سوم بارداری شدم. میشه گفت وزنم تقریبا این هفته درست بالا رفته، آخه هر هفته باید 300 گرم اضافه بشه از سه شنبه ی قبل تا حالا که حساب کنیم تقریبا میشه گفت درست رفته بالا ولی به هر حال مامانی یه مقدار اضافه وزن داشته در حدود چند کیلو. دور شکمم نیم سانت اضافه شده و تا چند هفته دیگه بالاخره میاد جلو و رسما همه میفهمن که تو دل مامانی هستی.
علائم: از وقتی که دیگه قرص گلوکوفاژ رو به توصیه ی پزشک قطع کردم تهوعم بهتر شده. دکتر بهم آمپول ب6 داده بود ولی چون بهتر شدم نزدم. ولی این هفته دو بار قرص ب6 خوردم. با این حال ترسیدم که تهوعم کم شده. البته بازم بعد از خوردن بعضی غذاها تهوع میگیرم. بوی بعضی چیزا هم حالمو بد میکنه.
درد سینه ام هم بهتر شده ولی هنوز درد داره یه کم. راستی بعد از قطع اون قرصا بوی بد دهانم هم تقریبا برطرف شده. طرف راست پایین دلم بعضی وقتا سوزن سوزن میشه انگار. خودم و بابا فکر میکنیم سمت راستی. چون اصلا اونجا یه کم بیشتر از چپ قلمبه شده. طبق عادت این چند وقت شبها کم خواب و روز ها خسته.
ظهر ها هم یکی دو ساعت میخوابم. یه ذره کمردرد دارم. سعی کردم کمتر بخورم که وزنم زیاد بالا نره. اصلا دوست ندارم خیلی چاق بشم.
موعد دکتر: خانوم دکتر برام آزمایش نوشته بود که دوشنبه انجام دادم و جوابش 23 فروردین آماده میشه و خانوم دکتر هم گفته برای 27 فروردین برم پیشش. فکر کنم دیگه اونوقت باید برام آزمایش غربالگری بنویسه و منم فورا انجامش بدم چون دیر میشه.
احساسات مامانی: از وقتی که فهمیدم قلبت میزنه و تو عکس سونو پا و بدن و سرت معلوم بود کلی تو دلم ذوقت رو دارم.
کلی به عکست نگاه میکنم. بابایی شبا که میاد سریع تا منو بوس میکنه خم میشه و شکم منو ماچ میکنه که بعنی تو رو ماچ کرده باشه.
نمیدونم توهم زدم یا واقعا حس میکنم که داری لگد میزنی. آخه گفتم که طرف راستم بعضی وقتا سوزن سوزن میشه. این چند هفته اصلا حواسم به کتاب ریحانه ی بهشتی نبود.
دیروز یادم اومد و برداشتم تا از ورود به ماه سوم یه سری اعمال هست که انجام بدم. مثلا گفته بود که توی ماه سوم صبح ها ناشتا کندر بخورم و رو یه سیب آیة الکرسی بخونم و بخورم که انجام دادم. یه سری کارای دیگه هم گفته که انجامشون میدم.
عشقم فقط تو مثل گنجشک باش تا قلبت همینجوری خوب بزنه و من هر دفعه که میرم خوشحال بشم.
امشب شب عیده و سال تحویل ساعت 20:27:07 هستش و سال اسبه...
دیشب رفته بودم بیرون و حواسم بود که برات عیدی بخرم ولی یهو یادم رفت و تو خونه یادم اومد.
حالا بعد از سال تحویل میخوایم بریم خونه ی عزیز و احتمال داره که من بمونم تا پنجم...
اونجا میرم برات میخرم.
سال تحویل از خدا میخوام که تو همیشه پیش من و بابایی بمونی.![]()
تو هم از خدا بخواه که سالم و سلامت بیای تو دنیای من و بابا...
عزیز دلم عید رو بهت تبریک میگم و امیدوارم تو سال جدید خوب و سلامت باشی.
خیلی زیاد دوست دارم.![]()
بووووووووووووس....![]()

8 هفته و یک روز...
