9 هفته و یک روز...

سلام عشق مامانی!
خوبی؟
سفت چسبیدی به دل مامان؟
قلبت مثل گنجشک میزنه؟
ایشالله که خوب و سرحال باشی.
راستی من به فکر عیدی شما هستم ها. ولی مغازه ها بسته اس. حالا هروقت رفتم و جایی باز بود برات میخرم حتما.
من به یادت هستم جیگرم...![]()
![]()
تغییرات مامانی:
قد:160 سانتیمتر
وزن: 68.600 کیلوگرم
دور شکم:90.5 سانتیمتر
تغییرات: واوووووووووووو.
2 کیلو و 600 گرم از هفته ی قبل اضافه کردم. این یعنی فاجعه.
اعصابم خورد شد. این هفته رفتم خونه ی عزیز و 5 روز اونجا شیرینی و آجیل و کلی غذا خوردم
و اینجوری خودمو چاق کردم. خیلی بد شد.
حالا باید نخورم تا درست بشه. سایز شکمم هم یه سانت اضافه شده که فکر میکنم برای همین اضافه وزن باشه تا بزرگ شدن تو...
علائم: از اول هفته که رفتم خونه عزیزاینا تهوعم رفته بود و من خیلی نگران بودم. ولی الان برگشته. البته بیشتر به بوها حساس شدم و دل آشوبه می گیرم. دو سه باری هم عق زدم. درد سینه ها در حد همون کم هست. یه روز هم سردرد گرفتم.
بازم سمت راست زیر دلم قسمت تخمدان راستم بعضی وقتا درد میکنه. زود خسته میشم ولی حس میکنم از قبل زرنگتر شدم.
موعد دکتر: فعلا همون 27 فروردین...
احساسات مامانی: خیلی دلم گرفته و می ترسم. دو روز پیش از خونه عزیزاینا برگشتم و از ترس اینکه تهوع نداشتم میخواستم برم سونوگرافی اما هرجا زنگ زدم تعطیل بود. بعدش اومدم تفأل زدم به قرآن و یه آیه ی خیلی قشنگ اومد که دلم آروم شد. آیه ی 77 سوره صافات که میفرماید: "و تنها ذریه ی او را در زمین باقی گزاردیم." خوب تو هم که از ذریه ی رسول گرامی اسلام هستی و این آیه حسابی منو آروم کرد. منم دوباره تو رو سپردم به خدا و کوچولوهای کربلا. تا وقت دکتر خودم اگه مشکل خاصی پیش نیاد نمیرم سونوگرافی یا دکتر دیگه ای. تو هم قول بده که حسابی شاد و سرحال باشی و از خدا بخوای که مراقبت باشه.
الان عزیز و پسرخاله پارسا اینجا هستن.
بابایی امشب سرکاره و چون من میترسم اومدن که پیشم بمونن. عزیز که فردا میره ولی پارسا فعلا می مونه خونمون.
عشق من دوستت دارم.![]()
بووووووووووووووس![]()

9 هفته و یک روز...
