بابایی تنبلت اومد ...
سلام بر عزیز دل و پاره ی تن بابایی
امیدوارم حال و احوالت خوب باشه و روز به روز چاق و چله بشی
اول از همه ازت معذرت میخواهی میکنم به خاطر نیومدنم به وبلاگ
چون خدایی هم سرم شلوغ بود هم یه کوچولو تنبلی کردم
ایشالله که بابایی رو بخشیده باشی که مطمئنم بخشیدی چون مثل بابایی مهربونی 
راستی عیدت مبارک

ایشالله سال دیگه حضور فیزیکیت سر سفره ی هفت سین کنار من و مامان حسنا عیدمون رو قشنگتر میکنه و صدای تپش قلبت با صدای توپ سال تحویل همزمان میشه ...

از خدا که پنهون نیست از تو هم پنهون نباشه ، توی این مدت تا اونجا که تونستم کمک مامانی کردم
البته زیاد کار خونه بلد نیستم
ولی سعی کردم تا جایی که میشه توی کارای خونه کمک مامان حسنا باشم ...
راستی یه شعر هم برات گفتم
البته زیاد قشنگ نشده ولی فقط به عشق خودت گفتم ...
آخرین حرف دل بابایی :
بی صبرانه منتظر حضور گرمت هستم باباجونم
![]()
حــس خوبی دارم و پر می کشم به آسمون
اومدی به جمع ما، عزیز خوب و مهربون
ســبزی خونه شدی، وقتی که دیدم اومدی
من تو رو دوست دارم، عزیز من خوش اومدی
یــــه سوال دارم ازت، جا و مکانت چطوره؟!؟
اوضاع احوالت خوبه؟ قلب کوچولوت چطوره؟!؟
نـــور چشم دلمی، خیلی دلم تنگه برات
زود بیا پیش بابا، خوشگل من بشم فدات
روز و شب دعا کنم برا سلامتیت، بابا
مامان مهربونت همش دعاخونه، بابا
یــــه گوشه توی دل مامان جونت جا داری و
به همون قد توی قلب بابایی جا داری و
حُـــسن یوسفم شدی از وقتی اومدی پیشم
هرگز از تو و مامان جونت ، جدا، من نمیشم
از تموم آرزوهایی که توی دلمه
اولش سلامتیه تو و خانوم جونمه
نـــازنین دل من، نذر آقاجونم شدی
نذر شاه بی کفن، نذر امام حسین شدی
هـــــمه ی دار و ندار ما سه تا فدای اون
فدای امام حسین ، فدای شاه مهربون


بابایی تنبلت اومد ...
