نی نی جووووووون

5 هفته و یک روز...

  سلام عزیز دلم! خوبی مامانی؟ تعجب نکن که باز زدم 5 هفته و یک روز؛ آخه خانوم دکتر تو سونو یکشنیه زد که سن بارداری 4 هفته و 6 روزه خوب قبلا هم گفتم که فعلا تقریبی حساب میکنم تا وقت سونو... تازه فکر میکنم بازم هنوز سن بارداری دقیق نیست. من هر دفعه طبق اون چیزی که تو سونوگرافی میزنه حساب میکنم و وضعیت رو برات مینویسم تا بالاخره دقیقا مشخص بشه. خاله ها میگن سن دقیق توی سونوگرافی ان تی معلوم میشه که خوب اونم تو سه ماهگی انجام میدن. تغییرات مامانی: قد: 160سانتیمتر وزن: 65.200 کیلوگرم دور شکم: 89 سانتیمتر تغییرات: ووووووووو. وزنم خیلی زیاد شده تو یه هفته . هی بابایی برنج دمپخت میذار...
14 فروردين 1393

ترسوندن مامانی/خرید عیدی...

سلام جیگرمممممممم! خوبی؟ خوبی دیگه... فقط قصد داری مامانی رو بترسونی. شیطون بلا... بالاخره که میای بغل مامانی. ببین من چطور اون لپ های تو رو گاز گاز کنم. انقدر دو سه روزه منو ترسوندی. اون از تهوعم که رفته بود و بعد هم که اومد خیلی کم بود. این دو سه روزم که دل درد داشتم. تازه رگ سیاتیکم هم گرفته... خلاصه از ترس صبح پا شدم به هر سونوگرافی زنگ زدم تعطیل بود و به جا که خیلی هم خوب نبود باز بود و نسخه میخواست. بابایی رفت یه دکتر عمومی داد نوشت برام... عصری رفتیم بیرون و رفتیم سونو... همه چی خوب بود و خدا رو شکر محکم چسبیدی به دل مامانی و قلبت هم میزد ولی بازم صداشو برام نذاشت. دلم شکست خوب... اینم ع...
10 فروردين 1393

قلب کوچک تو...

سلااااااااااااااااااام خدایا شکرت... خدایا صدها هزار بار شکرت... عشقم، جوجوی من! اگه بدونی چقدر امروز خوشحالم کردی! من امروز تو رو دیدم. قلبت هم می تپید. مثل یه گنجشک تند و تند میزد. ولی خانوم دکتر نذاشت صداشو بشنوم و گفت یه ماه دیگه... اما از دیدنت خیلی زیاد خوشحال شدم. حالا برات تعریف کنم. بابا موند خونه تا منو ببره دکتر... آخه دو شب دیگه 4 شنبه سوری هستش و خیابونا کلی سر و صداست. منم که ترسوووووو... بابایی منو رسوند و خودش رفت یه دوری بزنه... منم با یکی از دوستای نی نی سایت قرار داشتم که دیدمش... خلاصه نوبتم شد و رفتم داخل و سونو دادم و ... اگه بدونی چه لحظه ای بود وقتی ...
25 اسفند 1392

دو تا هدیه از خاله منیر و عزیز...

سلام عشقم! خوبی نانازم؟ من و بابا از چهارشنبه رفته بودیم خونه ی عزیز اینا... بعد هم با خاله مریم رفتیم آتلیه تا عکسهای خوشگل بگیریم که قبل از بزرگ شدن شکم مامانی، عکس های دوتایی بگیریم با بابایی... خاله منیر برات یه کادو خریده بود که بهم داد: عزیز هم رفته بود فروشگاه بهاره و اونجا برات یه دست لباس خریده بود: دستشون درد نکنه... ایشالله که دوسشون داشته باشی. ...
23 اسفند 1392

هدیه ی آجی...

سلام عشقم! خوبی؟! مامانی به فدات، پنجشنبه رفته بودم خونه ی عزیزاینا... بعد هم رفتم پیش خاله منیر و آجی و با هم رفتیم پایین محل... خاله فاطی اونجا به کادو برات خرید. دستش درد نکنه... ...
18 اسفند 1392

ماهی قرمز...

عشقم! الان بابایی اومد رفتیم بیرون و واسه عید ماهی قرمز خریدیم. سه تا خریدیم. یکی مال من یکی مال بابا یکی هم مال تو... اگه فهمیدم که بیشتر از 3 نفریم باز میرم می خرم... ببینشون: اون قرمز دم سفیده مال منه... اون قرمز دم سیاهه مال بابا... اون سفیده که کوچولوئه و سرش هم خال قرمز داره مال توئه، عزیزم... خوشحالم که امسال پیش مایی و عیدمون رو قشنگ می کنی... بوووووووووس ...
18 اسفند 1392

سونوی اول/هدیه ی سرجا بودنت...

بازم سلام امروز وقت دکتر داشتم. قرار بود خانوم دکتر مهربون سونو کنه و ببینه که کجایی. خب گفتم مثل همیشه گفتم میرم و اونجا کلی شلوغه و باید یه ساعت بشینم. واسه همین با خودم گفتم آب نخورم اونجا کم کم میخورم تا نوبتم بشه. اما باز دم آخر تصمیم گرفتم اون آب هلو که خریده بودیم رو بخورم و بعد برم. تقریبا اندازه یه شیشه آب معدنی کوچیک بود. خوردم و رفتم. تا رسیدم منشی گفت برو تو!!!! من اصلا آماده نبودم. بهش گفتم فعلا آماده نیستم بذار یه کم آب بخورم. شروع کردم آب خوردن و راه رفتن... بعد از ده دقیقه رفتم و دکتر مهربون سونو کرد. وااااااای... سرجات بودی. دکتر گفت خیلی جات خوبه... گفت ه...
11 اسفند 1392

هدیه ی هفته ی قبل...

سلام عشقم خوبی؟ جات گرم و نرمه؟ مامانی هفته ی قبل برای اون آزمایش بتا که خیلی خوب بود قرار بود برات کادو بخرم ولی بیرون نرفته بودم تا دیشب رفتم با بابایی برات دو تا کتاب شعر کودکانه خریدم. من خیلی کتاب دوست دارم. دوست دارم تو هم کلی کتاب بخونی چون با خوندن کتاب یه عالمه علم و دانش آدما بالا میره. اینم اولین کتاب هات:     ...
11 اسفند 1392

نشونه های اومدنت...

سلام عزیزم عیدت مبارک... خوبی؟ جات گرم و نرمه؟ من که خوب نیستم... خیلی خسته ام. همه اش می خوابم. دیروز نرفتم کلاس. اصلا حال نداشتم. بعدش هم که خواستم برم مراسم دعای عرفه با زور بلند شدم. اونجا هم تا نیمه های دعا نشستم دیدم خیلی حالم بده بلند شدم اومدم خونه و دوباره خوابیدم. پریروز رفتم پیش خانم دکتر... اولش قصد داشتم دکترمو عوض کنم. وقتی رفتم مطب یه چند ساعتی معطل شدم. خیلی کلافه شدم. بابایی هم بود. خلاصه گفتم من اینجا نمیام هر دفعه باید انقدر بشینم. اومدیم بیرون بابایی سریع یه موتوری گرفت تا خودمون رو برسونیم به مطب خانم دکتر مهربون... نمیدونی با چه وضعی خودمونو رسوندیم آخه دیر شده بود. ...
5 اسفند 1392