نی نی جووووووون

خواب بابایی/آزمایش جدید...

عشقم! خوبی؟ هوس بازیگوشی نزنه به سرت یه وقت ها... بابایی دیروز میگفت خواب دیده... دیده که دو قلو هستید. یه دختر و یه پسر... خیلی هم شیطون بلا... ذوق میکرد. قند تو دلش آب شده بود. ایشالله فقط سالم باشی. فعلا تا سونوگرافی نرم نمیدونم یکی هستی یا دو تا یا ... پس برام همون یه جوجوی نازی... دیروز صبح زود دل تو دلم نبود چون باید میرفتم آزمایش... رفتیم با بابایی آزمایشگاه و قرار شد ساعت 12 جوابشو بدن. اومدیم خونه و بابایی رفت دنبال یه سری کارها و قرار شد از همون طرف بره جواب رو بگیره. مامان مامانی که از این به بعد بهش میگیم عزیز قرار بود بیاد و منم کار داشتم و انقدر سرم گرم بود که اص...
5 اسفند 1392

خانوم دکتر اومدنتو تایید کرد...

سلام عشقم! خوبی؟ جات گرم و نرمه؟ دیروز که  رفتم آزمایش دادم و جوابش خوب بود یادم رفت برات کادو بخرم که تشویق بشی مثل این چند روز خوب رشد کنی و محکم بچسبی به دل مامانی... امروزم بعد از دکتر که بابا اومده بود دنبالم هم سر راه چیزی ندیدم که برات بخرم. کلی غر زدم به بابایی که من یادم نبود تو چرا بهم نگفتی. حالا ایشالله میخرم برات... امروز ساعت 7 وقت دکتر داشتم. رفتم و خانوم دکتر وقتی جواب آزمایش رو دید بهم تبریک گفت و اومدنت رو تایید کرد. بعد هم چون من استرس داشتم که نکنه مثل دفعه ی قبلی سر جات نباشی گفت بخواب تا سونو کنم ببینم دیده میشه یا نه... ولی گفت الان خیلی زوده دیده نمیشه... تازه...
4 اسفند 1392

حدسیات من و بابایی...

عزیز دلم! جات خوبه؟ داری کم کم اذیت هاتو زیاد میکنی. دل مامانی درد میکنه. با هر دردی میترسم. ولی امیدم به خداست. خودش تو رو داده بهم و مطمئنم خیلی هم مراقبته... آخه امسال تو هیات و شب های دهه ی اول محرم خیلی بخاطر نموندنت گریه کردم. خصوصا شب علی اصغر(ع)... امشب شب تولد مامانیه... بابایی هم برام اون تابلو فرشم رو برد درست کرد و قاب گرفت. ایناهاش:   حالا بگم از حدس خودم و بابایی در مورد تو... من حدس زدم تو پسر باشی. بابایی هم گفت فکر میکنم دختر باشه... هر چی باشی من و بابایی عاشقانه دوستت داریم. چه دختر و چه پسر برامون فرقی نداره... فقط میخوایم تو پیشمون ب...
4 اسفند 1392

حس نبض...

سلام عزیز دلم خوبی؟ سفت چسبیدی به دل مامانی دیگه؟؟ پریشب حضورتو تو دلم حس میکردم! باور کن. طرف راست دلم بودی همونجا هم مثل یه نبض میزد شایدم مثل یه انقباض بود ولی قشنگ حس میکردم. خیلی حس قشنگی بود. بخاطر اینکه اشتباه نکرده باشم به بابایی گفتم دست بکش رو دلم ببین فکر میکنی کجاس؟! بابایی هم که دست کشید رو دلم گفت طرف راست... خیلی خوشحال شدم. امیدوارم همینجور محکم سرجات بمونی. دوستت دارم عشقم... بوووووووس ...
4 اسفند 1392

نی نی جونم دوباره اومدی پیشم...

سلام نی نی جونم! خوبی عشق مامان؟ از اون دفعه که مامان و بابا رو تنها گذاشتی دیگه حوصله نداشتم بیام اینجا... حتی خاله الهام اومده بود پیام گذاشته بود ولی من تازه همین الان دیدم. از وقتی که نیومده، رفتی؛ یه جوری افسرده بودم. می خندیدم ولی تو دلم غوغا بود. راستی تو این مدت دکترم رو عوض کردم و یه خانوم دکتر خیلی خوب پیدا کردم. تازه خونه خریدیم و اومدیم خونه ی جدید... اون خانوم دکتره که میگم، وقتی رفتم پیشش برام یه داروهایی نوشت. دو ماه باید میخوردم و میرفتم پیشش... ماه اول خوردم، ماه دوم هم خوردم و حس می کردم که تو دوباره اومدی تو وجودم... شک داشتم. 23 بهمن وقت دکترم بود. رفتم پیشش و از همه لحاظ ...
1 اسفند 1392

داری تنهام میذاری:((

سلام این بود قرار من و تو؟ تو که نیومده داری میری؟ مگه نگفتم سفت بچسب به دل مامانی... از چهارشنبه عصر لکه بینی  داشتم. زمین و زمان رو به هم دوختم تا بفهمم مشکل چیه... دیروز رفتم آزمایش و سونوگرافی داخلی از شنبه که آزمایش 43 بود و منو کلی خوشحال کردی تا پنج شنبه شده بود 58.72 این یعنی یه مشکل بزرگ سونوگرافی هم به خارج رحمی مشکوک بود بدبختی پنج شنبه بود و تقریبا هیچ دکتری نبود. آخر سر رفتیم صارم که یکی از بهترین بیمارستان هاست اونجا گفت دو حالت بیشتر نیست، یا خارج رحمی هست یا داره سقط میشه که به احتمال قوی همون خارج رحمی باشه. به زور خودمو جلوی دکتر نگه داشته بودم که گریه نکنم دکتر گفت ...
26 مهر 1392

خوش اومدی نی نی جونم...

سلام عشقم... باورم نمیشه... بالاخره اومدی تو دل مامانی... خدای من! خیلی ازت ممنونم. اصلا فکرش هم نمی کردم.   نی نی جونم میخوام یه کم از حال و روزم برات بگم. از یه هفته قبل خیلی هوس نوشابه می کردم. گفتم حتما مثل همه ی ماه های قبلی توهمه... بعد دیدم مثل اینکه از یه سری چیزا هم بدم میاد. مثلا دوستم بهم چیپس تعارف کرد من نزدیک بود بالا بیارم. اونم در حالیکه خیلی چیپس دوست دارم. راستی یادم رفت بگم که مامانی حوزه قبول شده... خلاصه دارم درس میخونم. با خودم گفتم اون ماه هایی که استراحت می کردم تو نمیومدی، حالا که این دفعه انقدر جنب و جوش داشتم واقعا بعیده... خلاصه رفتم یه چندتای...
21 مهر 1392

عمل واریکوسل بابایی و عکس رنگی مامانی...

سلام عشقم! میدونم چندوقته بی معرفتی کردم و برات چیزی ننوشتم. حتی وقت نکردم سوغاتی رو که از مازندران برات خریدم که یه اسباب بازی قدیمی و از صنایع دستی اون منطقه است رو برات بذارم. ولی تقصیر خودته که زود نمیای تو دل مامانی... همه ی خاله ها نی نی دار شدن و تازه بعضی هاشونم به دنیا اومدن... همین چندروز پیش هم نی نی خاله نازی به دنیا اومد. منم این چند وقت خیلی سمت اینترنت نیومدم و حواسم رو جمع کردم فقط برای اومدن تو... بابایی یکشنبه هفته ی قبل عمل کرد. خیلی درد داشت روز اول ولی انقدر مامان مهری و بابا سید جواد بهش رسیدن که خوب شد و فردا هم میره سرکار... منم که باید می رفتم عکس رنگی می گرفتم. اگه بدونی چق...
26 مرداد 1392

لیف حموم...

سلام نازدار من! خوبی؟ منم خوبم. یعنی از وقتی بابایی داره میره سر کار، منم روحیه ام بهتر شده... صبح رفتم خرید واسه شب یلدا... میخوایم بریم خونه ی خاله منیر... اگه بودی با پسرخاله ات بازی می کردی... البته پارسا ده سالشه ولی باز هم با هم بازی می کردین... خلاصه... توی فروشگاه از دور دیدم توی یه قفسه یه چیزای خوشگل چیدن... رفتم جلو... دیدم لیف حمومه... ماساژ هم میشه باهاش داد. گفتم یکیشو بخرم واسه نی نی خودم... آخه نی نی جون من باید همیشه مثل یه دسته گل باشه... قربونت برم مامانی... بووووووووووووووووس ...
29 آذر 1391

نازدار من!!!

سلام نی نی جونم! خوبی؟ من که خوب نیستم. خیلی غصه دارم. چند روز پیش بابایی رفت آزمایش داد و خوب شده بود. منم آزمایشم رو گرفتم، خیلی خوب شده بودم. آخه آهنم کم بود. بعدش باید می رفتم سونوگرافی تا ببینم این کیست های لعنتی رفتن یا نه... با بابایی رفتیم. خیلی ذوق زده بودم که یدفعه دکتر بهم گفت خوب نشدی. اشک تو چشام جمع شد. فهمیدم که بابایی ناراحت شده... نه اینکه بخاطر نی نی بلکه واسه من که ناراحت بودم. تو خونه هم کلی گریه کردم. بالاخره با ناز و نوازش های بابایی آروم شدم، ولی ظاهراً... خیلی حالم بد بود. واسه امروز وقت دکتر داشتم. رفتم گفت تغییری نداشتم و با این وضع نمی تونم ت...
26 آذر 1391